تبلیغات
دل نوشته ها و اشعار من - خدا کمکمون کرد .....
 
دل نوشته ها و اشعار من
درباره وبلاگ


سلامی گرم خدمت بازدیدکنندگان عزیز
این وبلاگ صرفا جهت نوشتن اشعار و دل نوشته های اینجانب طراحی شده .....
دوستان خواننده اگر مایل به خواندن اشعارم هستند می توانند در نظرات اعلام کنند

مدیر وبلاگ : میرحسین
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 5 اسفند 1390 :: نویسنده : میرحسین

دختر در حالی که داره روسریش رو محکم میکنه با سرعت تندی به سر کوچه در حال دویدنه .....

پسر - کجایی پس ؟

دختر - ببخشید دیر شد آخه داشتم پاهای مادر بزرگمو با روغن زیتون ماساژ میدادم !

پسر - چی شد بالاخره ؟

دختر -چی چی شد ؟!

پسر - به مادر بزرگت گفتی که میخوای با من بیای یا نه ؟

دختر - م م م مممم من ه ه هههنوز نگفتم !

پسر - دکی ! من سه روز دیگه میرما ! مگه نگفتی بهش میگی و تموم ؟!

دختر - خب درکم کن دیگه ! بعد مرگ خانوادم اون فقط منو داره منم اونوقت تنهاش بزارم ؟ ؟ حالا

نمیشه کارتو بیاری ...

پسر - نخیر ! چند بار گفتم کار من تو جنوبه ولی تو حرف گوش کن نیستی .......

دختر -انتظار داری پیرزن 70 ساله رو تنها بزارم بیام جنوب ؟

پسر- یعنی عشق ما اینقده کوچیکه ؟!

دختر در حالی که اشکاشو پاک میکرد گفت : بحث عشق نیست موضوع مادربزرگمه !

پسر - یعنی عشق ما همینجا توم شد ؟!

دختر - اگه تو اینجوری میخوای ؟!

پسر در حالی که کم کم داشت گریش میگرفت با بغض گفت پس بیا برای بار آخر برسونمت دم

خونتون !

هر دو با آه و افسوس داشتن مسیر رفته رو برمیگشتن ..... دختر بیچاره داشت کلید رو از کیفش در

می آورد که ..

- دیگه خسته شدم پس کی قراره به نوه جونت بگی ؟

مادربزرگ - هیس ساکت همسایه هام میشنون !

دختر در حالی که با تعجب و شعف پسر رو مینگریست گفت : خدا کمکمون کرد !

   





نوع مطلب :
برچسب ها :