تبلیغات
دل نوشته ها و اشعار من - مواظب چشای من باش ...
 
دل نوشته ها و اشعار من
درباره وبلاگ


سلامی گرم خدمت بازدیدکنندگان عزیز
این وبلاگ صرفا جهت نوشتن اشعار و دل نوشته های اینجانب طراحی شده .....
دوستان خواننده اگر مایل به خواندن اشعارم هستند می توانند در نظرات اعلام کنند

مدیر وبلاگ : میرحسین
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 5 اسفند 1390 :: نویسنده : میرحسین

دختر و پسری که عاشق هم بودند لب خیابون قدم زنان داشتن حرف میزدن

دختر - میخوام یه قولی به من بدی

پسر - چه قولی ؟

دختر - این که همیشه کنار هم بمونیم و از هم جدا نشیم ....

پسر - من همیشه پیشتم ....

دختر - حتی اگه کورم شدم ؟!

پسر - همیشه ....

چند روز بعد دختره تصادف شدیدی میکنه و چشاشو از دست میده ..... بعد چند روز پسره برای

عیادت میره بیمارستان .... دختره با بغض گفت : میخوای ترکم کنی ؟

پسر - هرگز .....

بعد دست دختر رو فشرد و گفت : یه نفر پیدا شده که چشاشو میخواد بده به تو و قراره امروز عمل

کنی .......

دختره شاد و خوشحال به کمک عشقش آماده میشه واسه عمل ....

بعد عمل دختره با یکی دیگه دوست میشه و به کل پسر قبلی رو از یاد میبره ......

یه روز پسره میره دم در خونه ی دختره و به دختره میگه : مگه نگفتی تا ابد پیش هم باشیم .....

دختر - حالا که چی ؟ از تو بهترش رو پیدا کردم ..... برو دیگه دوس ندارم ببینمت ! ! !

پسره با بغض و آه گفت :باشه میرم ولی تو رو خدا مواظب چشای من باش ......

چکیده ای از داستان دوست عزیزم مهدی





نوع مطلب :
برچسب ها :